|
اءَما وَ اللّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلانٌ وَ اِنَّهُ لَيَعْلَمُ اءَنَّ مَحَلّي مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرِّحي ، يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيلُ وَ لا يَرْقي اِلَيَّ الطَّيْرُ . فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْبَا وَ طَوَيْتُ عَنْها كَشْحا ، وَ طَفِقْتُ اءرْتَئي بَيْنَ اءنْ اءَصُولَ بِيدٍ جَذّاءَ اءوْ اءصْبِرَ عَلَي طَخْيَهٍ عَمْياءَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ . وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ ، وَ يَكْدَحُ فِيها مُومِنٌ حَتّي يَلْقي رَبِّهُ ، فَرَاءَيْتُ اءَنَّ الصَّبْرَ عَلي هاتا اءَحْجي فَصَبْرَتُ وَ فِي الُعَيْنِ قَذيً ، وَ فِي الْحَلْقِ شَجا ، اءَري تُراثيِ نَهْبا ﴿١﴾
آگاه باشيد . به خدا سوگند كه " فلان " خلافت را چون جامه اي بر تن كرد و نيك مي دانست كه پايگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسياب . سيلها از من فرو مي ريزد و پرنده را ياراي پرواز به قله رفيع من نيست . پس ميان خود و خلافت پرده اي آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم . در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاي ظلماني شكيبايي ورزم ، فضايي كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيري رسند و مؤ من ، همچنان رنج كشد تا به لقاي پروردگارش نايل آيد . ديدم ، كه شكيبايي در آن حالت خردمندانه تر است و من طريق شكيبايي گزيدم ، در حالي كه ، همانند كسي بودم كه خاشاك به چشمش رفته ، و استخوان در گلويش مانده باشد . مي ديدم ، كه ميراث من به غارت مي رود . ﴿١﴾ حَتّي مَضَي الاَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَاءَدْلي بِها الَي فُلانٍ بَعْدَهُ شَتّانَ ما يَوْمِي عَلي كُوْرَها وَ يَوْمُ حَيّانَ اءَخِي جابِرٍ فَيا عَجَبا بَيْنا هُوَ يَسْتَقِيلُها فِيحَياتِهِ إ ذْ عَقَدَها لِآخَرَ بَعْدَ وَفاتِهِ ، لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها ﴿٢﴾
تا آن " نخستين " به سراي ديگر شتافت و مسند خلافت را به ديگري واگذاشت . "چه فرق بزرگي است ميان زندگي من بر پشت اين شتر و زندگي حيان برادر جابر" اي شگفتا . در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مي خواست كه مردم معافش دارند ولي در سراشيب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به ديگري بست . بنگريد كه چسان دو پستانش را ، آن دو ، ميان خود تقسيم كردند و شيرش را دوشيدند . ﴿٢﴾ فَصَيَّرَها فِي حوْزَهٍ خَشْناءَ ، يَغْلُظُ كَلْمُها وَ يَخْشُنُ مَسُّها ، وَ يَكْثُرُ الْعِثارُ فيها ، وَ الْاعْتِذارُ مِنْها ، فَصاحِبُها كَراكِبِ الصَّعْبَهِ إ نْ اءَشْنَقَ لَها خَرَمَ ، وَ إ نْ اءسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ ، فَمُنِيَ النّاسُ لَعَمْرُ اللّهِ ، بِخَبْطٍ وَ شِماسٍ ، وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِراضٍ ، فَصَبَرْتُ عَلي طُولِ الْمُدَّهِ وَ شِدَّهِ الْمِحْنَهِ . حَتّي اذا مَضي لِسَبِيلِه ، جَعَلَها فِي جَماعَهٍ زَعَمَ اءَنِّي اءَحَدُهُمْ ، ﴿٣﴾
پس خلافت را به عرصه اي خشن و درشتناك افكند ، عرصه اي كه درشتي اش پاي را مجروح مي كرد و ناهمواري اش رونده را به رنج مي افكند . لغزيدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردي بود سوار بر اشتري سركش كه هرگاه مهارش را مي كشيد ، بيني اش مجروح مي شد و اگر مهارش را سست مي كرد ، سوار خود را هلاك مي ساخت . به خدا سوگند ، كه در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشي . هم دستخوش بي ثباتي بودند و هم اعراض از حق . و من بر اين زمان دراز در گرداب محنت ، شكيبايي مي ورزيدم تا او نيز به جهان ديگر شتافت و امر خلافت را در ميان جماعتي قرار داد كه مرا هم يكي از آن قبيل مي پنداشت . ﴿٣﴾ فَيا للّهِ وَ لِلشُّوري ، مَتَي اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْاءَوَّلِ مِنْهُمْ حَتّي صِرْتُ اءُقْرَنُ الي هذِهِ النَّظائِرِ لكِنِّي اءَسْفَفْتُ اذْ اءَسَفُّوا وَ طِرْتُ اذْ طارُواْ ، فَصَغا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ ، وَ مالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ ، مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ . إ لي اءَنْ قامَ ثالِثُ الْقومِ نافِجا حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَشِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ ، وَ قامَ مَعَهُ بَنُو اءَبِيهِ يَخْضِمُونَ مالَ اللّهِ خَضْمَه الا بِلِ نِبْتَهَ الرَّبِيعِ ، الي اءَنِ انْتَكَثَ فَتْلُهُ ، وَ اءَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ . ﴿٤﴾
بار خدايا ، در اين شورا از تو مدد مي جويم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند ، كه اينك با چنين مردمي همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روي در نشيب مي نهادند يا بال زده فرا مي پريدند ، من راه مخالفت نمي پيمودم و با آنان همراهي مي نمودم . پس ، يكي از ايشان كينه ديرينه اي را كه با من داشت فراياد آورد و آن ديگر نيز از من روي بتافت كه به داماد خود گرايش يافت . و كارهاي ديگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم . آنگاه " سومي " برخاست ، در حالي كه از پرخوارگي باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستوري كه همّي جز خوردن در اصطبل نداشت . خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران ، گياه بهاري را . تا سرانجام ، آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پي داشت . و شكمبارگيش به سر درآوردش . ﴿٤﴾ فما راعَنِي الا وَ النّاسُ الَيَّ كَعُرْفِ الضَّبُع يَنْثالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جانِبٍ ، حَتّي لَقَدْ وُطِي ءَ الْحَسَنانِ ، وَ شُقَّ عِطافِي ، مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَهِ الْغَنَم فَلَمّا نَهَضتُ بِالْاءمْرِ نَكَثَتْ طائِفَهٌ وَ مَرَقَتْ اءُخْري وَ قَسَطَ آخَرُونَ كَاءَنَّهُمْ لَمْ يِسْمَعُوا اللّهَ سُبْحانَهُ يِقُولُ : " تِلْكَ الدّارُ الاخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوَّا فِي الْاءَرْضِ وَ لا فَسادا وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِينَ ، " بَلي وَ اللّهِ لَقَدْ سَمِعُوها وَ وَعَوْها ، وَ لكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيا فِي اءَعْيُنِهِمْ وَ راقَهُم زِبرِجُها . اءَما وَ الَّذِي فَلَقَ الحَبَّهَ ، وَ بَرَاءَ النَّسَمَهَ لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النّاصِرِ ، وَ ما اءَخَذَ اللّهُ عَلَي الْعُلَماءِ اءَنْ لا يُقارُّوا عَلي كِظَّهَ ظالِم وَ لا سَغَبِ مَظلُومٍ لاْلَقْيْتُ حَبْلَها عَلي غارِبها وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَاءْسِ اءوَّلِها ، وَ لالْفَيْتُمْ دُنْياكُمْ هذِهِ اءَزْهَدَ عِنْدي مِنْ عَفْطَهِ عَنْزٍ ﴿٥﴾
بناگاه ، ديدم كه انبوه مردم روي به من نهاده اند ، انبوه چون يالهاي كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان كه نزديك بود استخوانهاي بازو و پهلويم را زير پاي فرو كوبند و رداي من از دو سو بر دريد . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند. اما ، هنگامي كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتي از ايشان عهد خود شكستند و گروهي از دين بيرون شدند و قومي همدست ستمكاران گرديدند . گويي ، سخن خداي سبحان را نشنيده بودند كه مي گويد : " سراي آخرت از آن كساني است كه در زمين نه برتري مي جويند و نه فساد مي كنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است آري ، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند ، ولي دنيا در نظرشان آراسته جلوه مي كرد و زر و زيورهاي آن فريبشان داده بود . بدانيد . سوگند به كسي كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمي بود ، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمي كرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگي ستمكاران و گرسنگي ستمكشان خاموشي نگزينند ، افسارش را بر گردنش مي افكندم و رهايش مي كردم و در پايان با آن همان مي كردم كه در آغاز كرده بودم . و مي ديديد كه دنياي شما در نزد من از عطسه ماده بزي هم كم ارج تر است . ﴿٥﴾ |
|