خانه

خطبه ها

خطبه - 1
اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِي لا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقائِلُونَ ، وَ لا يُحْصِي نَعْماءَهُ الْعادُّونَ ، وَ لا يُودِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ ، اَلَّذِي لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ ، وَ لا يَنالُهُ غَوْصُ الْفَطِنِ ﴿١﴾
حمد باد خداوندي را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند . خداوندي ، كه انديشه هاي دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند . ﴿١﴾
اَلَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدُّ مَحْدُوْدٌ ، وَ لا نَعْتٌ مَوْجُودٌ ، وَ لا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا اَجَلٌ مَمْدُودٌ ، فَطَرَ الْخَلائِقَ بِقَدْرَتِهِ ، وَ نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحْمَتِهِ ، وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدانَ اَرْضِهِ . ﴿٢﴾
خداوندي كه فراخناي صفاتش را نه حدّي است و نه نهايتي و وصف جلال و جمال او را سخني درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد . آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاي باران زاي را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخره هاي كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت . ﴿٢﴾
اَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ ، وَ كَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمالُ الْتَصْديقُ بِهِ تَوْحِيدِهِ الاِخْلاصُ لَهُ ، وَ كَمالُ الاِخْلاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفاتِ عَنْهُ ، لِشَهادَهِ كُلِّ صِفَهٍ اَنَّها غَيْرُ الْمَوْصوفِ ، وَ شَهادَهِ كُلِ مَوْصوفٍ اَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَهِ . ﴿٣﴾
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او ، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايي و يگانگي او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزه اي و ، پرستش او زماني از هر شايبه و آميزه اي پاك باشد كه از ذات او ، نفي هر صفت شود زيرا هر صفتي گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفي ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است . ﴿٣﴾
فَمَنْ وَصَفَ اَللّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّاءهُ ، وَ مَنْ جَزَّاهُ فَقَدْ جَهْلَهُ ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اءشارَ اِلَيْهِ . وَ مَنْ اءشارَ اِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ ، وَ مَنْ قالَ فِيمَ ؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ ، وَ مَنْ قالَ عَلامَ ؟ فَقَدْ اءخْلي مِنْهُ . ﴿٤﴾
هركس خداوند سبحان را به صفتي زايد بر ذات وصف كند ، او را به چيزي مقرون ساخته و هر كه او را به چيزي مقرون دارد ، دو چيزش پنداشته و هر كه دو لكه داريزش پندارد ، لكه دارنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند ، او را ندانسته و نشناخته است . و هر كه او را ندانسته به سوي اشارت كند و آنكه به سوي او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد ، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در لكه داريست ، خدا را درون چيزي قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روي چيزي جاي دارد ، ديگر جايها را از وجود او تهي كرده است . ﴿٤﴾
كائِنٌ لا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لا عَنْ عَدَمٍ ، مَعَ كُلِّ شَي ء لا بِمُقارَنَهٍ ، وَ غَيْرُ كُلِّ شَي ء لا بِمُزايَلَهٍ ، فاعِلٌ لا بِمَعْنَي الْحَرَكاتِ وَ الآلَهِ ، بَصِيرٌ اِذْ لا مَنْظورَ اِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ ، مُتَوَحِّدٌ اِذْ لا سَكَنَ يَسْتَانِسُ بِهِ وَ لا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ ، اِنْشَاءَ الْخَلْقَ اِنْشاءً وَ اِبْتَدَاهُ ابْتِداءً ، بِلا رَوِيَّهٍ اَجالَها . وَ لا تَجْرِبَهٍ اِسْتَفادَها ، وَ لا حَرَكَهٍ اَحْدَثَها ، وَ لا هَمامَهِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فيها ، اءَحالَ الاَشْياءَ لاَوْقاتِها ، وَ لاَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفاتِها ، وَ غَرَّزَ غَرائِزَها وَ اَلْزَمَها اَشْباحَها عالِما بِها قَبْلَ اِبْتِدائِها مُحِيطا بِحُدودِها وَ اِنْتِهائِها ، عارِفا بِقَرائِنِها وَ اَحْنائِها . ﴿٥﴾
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چيزي هست ، ولي نه به گونه اي كه همنشين و نزديك او باشد ، غير از هر چيزي است ، ولي نه بدان سان كه از او دور باشد . كننده كارهاست ولي نه با حركات و ابزارها . به آفريدگان خود بينا بود ، حتي آن زمان ، كه هنوز جامه هستي بر تن نداشتند . تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمي نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد . موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد . بي آنكه نيازش به انديشه اي باشد يا به تجربه اي كه از آن سود برده باشد يا به حركتي كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولي كه موجب تشويش شود . آفرينش هر چيزي را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ، سازش پديد آورد و هر چيزي را غريزه و سرشتي خاص عطا كرد . و هر غريزه و سرشتي را خاص كسي قرار داد ، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد ، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كاري را مي دانست . ﴿٥﴾
ثُمَّ اِنْشاءَ سُبْحانَهُ فَتْقَ الاَجْواءِ وَ شَقَّ الاَرْجاءِ وَ سَكائِكَ الْهَواءِ ، فَاءَجْري فِيها ماءً مِتَلاطِما تَيّارُهُ ، مَتَراكِما زَخّارُهُ ، حَمَلَهُ عَلي مَتْنِ الرِّيحِ الْعاصِفَهِ ، وَ الزَّعْزَعِ الْقاصِفَهِ ، فَاءَمَرَها بِرَدِّهِ ، وَ سَلَّطَها عَلي شَدِّهِ ، وَ قَرَنَها الي حَدِّهِ ، الْهَواءُ مِنْ تَحْتِها فَتِيْقٌ ، وَ الْماءُ مِنْ فَوْقِها دَفِيقٌ ، ثُمَّ اءَنْشَاءَ سُبْحانَهُ رِيْحا اِعْتَقَمَ مَهَبَّها وَ اءدامَ مُرَبَّها ، وَ اءَعْصَفَ مَجْراها ، وَ اءَبْعَدَ مُنْشاها ، فَاءمَرَها بِتَصْفِيقِ الْماءِ الزَّخّارِ ، وَ اِثارَهِ مَوْجِ الْبِحارِ . فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ الْسِّقاءِ ، وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَها بِالْفَضاءِ ، تَرُدُّ اَوَّلَهُ عَلي آخِرِهِ ، وَ ساجِيَهُ عَلي مائِرِهِ ، حَتّي عَبَّ عُبابُهُ ، وَرَمي بِالزَّبَدِ رُكامُهُ فَرَفَعَهُ في هَواءٍ مُنْفَتِقٍ ، وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ ، فَسَوّي مِنْهُ سَبْعَ سَماواتٍ جَعَلَ سُفْلاهُنَّ مَوْجا مَكْفوفا وَ عُلْياهُنَّ سَقْفا مَحْفوظا ، وَ سَمُكا مَرْفوعا . بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُها ، وَ لا دِسارٍ يَنْتَظِمُها ، ثُمَّ زَيَّنَها بِزينَهٍ الْكَواكِبِ ، وَ ضِياءِ الثَّواقِبِ ، وَ اءَجْري فِيها سِراجا مُسْتَطِيرا ، وَ قَمَرا مُنيرا ، في فَلَكٍ دائِرٍ ، وَ سَقْفٍ سائِرٍ ، وَ رَقِيمٍ مائِرٍ . ﴿٦﴾
آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاي شكافته را پديد آورد و به هر سوي راهي گشود و هواي فرازين را بيافريد و در آن آبي متلاطم و متراكم با موجهاي دمان جاري ساخت و آن را بر پشت بادي سخت وزنده توفان زاي نهاد . و فرمان داد ، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد ، و در همان جاي كه مقرر داشته بماند . هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت . " و تا آن آب در تموج آيد " باد ديگري بيافريد و اين باد ، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانيدن آب بود . آن باد همواره در وزيدن بود وزيدني تند ، از جايگاهي دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ، وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مي جنبانند ، آب را به جنبش واداشت . باد به گونه اي بر آن مي وزيد ، كه در جايي تهي از هر مانع بوزد . باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاي آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد ، آنسان كه از شير ، كره حاصل شود . آنگاه خداي تعالي آن كفها به فضاي گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد . در زير آسمانها موجي پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد . و بر فراز آنها سقفي بلند برآورد بي هيچ ستوني كه بر پايشان نگه دارد يا ميخي كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند . سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاي تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر يك در فلكي دور زننده و سپهري گردنده چونان لوحي متحرك . ﴿٦﴾
ثُمَّ فَتَقَ ما بَيْنَ السَّماواتِ الْعُلي ، فَمَلَاءَهُنَّ اءَطْوارا مِنْ مَلائِكَتِهِ ، مِنْهُمْ سُجودٌ لا يَرْكَعونَ ، وَ رُكوعٌ لا يَنْتَصِبُونَ ، وَ صافُّونَ لا يَتَزايَلُونَ ، وَ مُسَبِّحُونَ لا يَسْاءَمُونَ ، لا يَغْشاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ ، وَ لا سَهْوُ الْعُقوُلِ ، وَ لا فَتْرَهُ الاَبْدانِ ، وَ لا غَفْلَهُ النِّسْيانِ ، وَ مِنْهُم اُمَناءُ عَلي وَحْيِهِ ، وَ اءلْسِنَهٌ الي رُسُلِهِ ، وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضائِهِ وَ اءمرِهِ ، وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَهُ لِعِبادِهِ ، وَالسَّدَنَهُ لِاءَبْوابِ جِنانِهِ ، وَ مِنْهُمُ الثّابِتَهُ فِي الاءرَضِينَ السُّفْلي اءقدامُهُمْ ، وَالْمارِقَهُ مِنَ السَّماءِ الْعُلْيا اءَعْناقُهُمْ ، وَالْخارِجَهُ مِنَ الْاءقْطارِ اءرْكانُهُمْ ، وَالْمُناسِبَهُ لِقَوائِم الْعَرْشِ اءكْتافُهُمْ ، ناكِسَهٌ دُونَهُ اءَبْصارُهُمْ ، مُتَلَفَّعُونَ تَحْتَهُ بِاءَجنِحَتِهِمْ ، مَضْروبَهٌ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّهِ وَ اءَسْتارٌ الْقُدْرَهِ . لا يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ ، وَ لا يُجْرُونَ عَلَيْهِ صِفاتِ الْمَصْنُوعِيْنَ ، وَ لا يَحُدُّونَهُ بِالْاءَماكِنِ ، وَ لا يُشِيروُنَ اِلَيْهِ بِالنَّظائِرِ . ﴿٧﴾
سپس ، ميان آسمانهاي بلند را بگشاد و آنها را از گونه گون فرشتگان پر نمود برخي از آن فرشتگان ، پيوسته در سجودند ، بي آنكه ركوعي كرده باشند ، برخي همواره در ركوعند و هرگز قد نمي افرازند . صف در صف ، در جاي خود قرار گرفته اند و هيچ يك را ياراي آن نيست كه از جاي خود به ديگر جاي رود . خدا را مي ستايند و از ستودن ملول نمي گردند . هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهايشان سستي نگيرد و غفلت فراموشي بر آنان چيره نگردد . گروهي از فرشتگان امينان وحي خداوندي هستند و سخن او را به رسولانش مي رسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمين مي آورند و باز مي گردند . گروهي نگهبانان بندگان او هستند و گروهي دربانان بهشت اويند . شماري از ايشان پايهايشان بر روي زمين فرودين است و گردنهايشان به آسمان فرازين كشيده شده و اعضاي پيكرشان از اقطار زمين بيرون رفته و دوشهايشان آنچنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايه هاي عرش را بر دوش كشند . از هيبت عظمت خداوندي ياراي آن ندارند كه چشم فرا كنند ، بلكه ، همواره ، سر فرو هشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پيچيده اند . ميان ايشان و ديگران ، حجابهاي عزّت و عظمت فرو افتاده و پرده هاي قدرت كشيده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خيال و توهم تصوير نمي كنند و به صفات مخلوقات متصفش نمي سازند و در مكانها محدودش نمي دانند و براي او همتايي نمي شناسند و به او اشارت نمي نمايند . ﴿٧﴾
ثُمَّ جَمَعَ سُبْحانَهُ مِنْ حَزْنِ الْاءَرْضِ وَ سَهْلِها ، وَ عَذْبِها وَ سَبَخِها ، تُرْبَهً سَنَّها بِالْماءِ حَتّي خَلَصَتْ ، وَ لا طَها بِالْبَلَّهِ حَتّي لَزُبَتْ ، فَجَبَلَ مِنْها صُورَهً ذاتَ اءحْناءٍ وَ وُصُولٍ وَ اءعضاءٍ وَ فُصُولٍ . اءجْمَدَها حَتّي اسْتَمْسَكَتْ ، وَ اءَصْلَدَها حَتّي صَلْصَلَتْ ، لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ ، وَ اءَجَلٍ مَعْلُومٍ . ثُمَّ نَفَخَ فِيها مِن رُوحِهِ فَمَثْلَتْ اِنْسانا ذا اءَذْهانٍ يُجِيلُها ، وَ فِكْرٍ يَتَصَرَّفُ بِها ، وَ جَوارِحِ يَخْتَدِمُها ، وَ اءَدَواتٍ يُقَلَّبُها ، وَ مَعْرِفَهٍ يَفْرُقُ بِها بَيْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَالْاءَذْواقِ وَالْمَشامِّ وَالاَلْوانِ وَالْاءَجْناسِ ، مَعْجُونا بِطِينَهِ الاَلْوانِ الْمُخْتَلِفَهِ ، وَالْاءَشْباهِ الْمُؤ تَلِفَهِ ، وَالاَضْدادِ الْمُتَعادِيَهِ وَالاَخْلاطِ الْمُتَبايِنَهِ ، مِنَ الْحَرِّ وَالْبَرْدِ ، وَالْبِلَّهِ وَالْجُمُودِ ، وَالْمَساءَهِ وَالسُّرُورِ وَاسْتَاءْدَي اللّهُ سُبْحانَهُ الْمَلائِكَهَ وَدِيعَتَهُ لَدَيْهِمْ وَ عَهْدَ وَصِيَّتِهِ الَيْهِمْ ، فِي الاَذْعانِ بِالسُّجودِ لَهُ وَالْخُشُوعِ لِتَكْرِمَتِهِ . ﴿٨﴾
آنگاه خداي سبحان ، از زمين درشتناك و از زمين هموار و نرم و از آنجا كه زمين شيرين بود و از آنجا كه شوره زار بود ، خاكي بر گرفت و به آب بشست تا يكدست و خالص گرديد . پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پيكري ساخت داراي اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالينه . و تا مدتي معين و زماني مشخص سختش گردانيد . آنگاه از روح خود در آن بدميد . آن پيكر گلين كه جان يافته بود ، از جاي برخاست كه انساني شده بود با ذهني كه در كارها به جولانش درآورد و با انديشه اي كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهايي كه چون ابزارهايي به كارشان گيرد و نيروي شناختي كه ميان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بويها و رنگها و چيزها را دريابد . معجوني سرشته از رنگهاي گونه گون . برخي همانند يكديگر و برخي مخالف و ضد يكديگر . چون گرمي و سردي ، تري و خشكي " و اندوه و شادماني " خداي سبحان از فرشتگان امانتي را كه به آنها سپرده بود ، طلب داشت و عهد و وصيتي را كه با آنها نهاده بود ، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش كنند در برابرش خاشع گردند . ﴿٨﴾
فَقالَ سُبْحانَهُ : " اِسْجِدُوا لِآدَم فَسَجَدوا الا اِبْليسَ " اعْتَرَتْهُ الْحَمِيَّهُ وَ غَلَبَتْ عَلَيهِ الشِّقْوَهُ وَ تَعَزَّزَ بِخَلْقَهِ النّارِ ، وَاسْتَوْهَنَ خَلْقَ الصَّلْصالِ ، فَاءَعْطاهُ اللّ هُ النَّظَرَهَ اسْتِحْقاقا لِلسَّخْطَهِ وَاسْتِتْماما لِلْبَليَّهِ ، وَانْجازا لِلْعِدَهِ ، فَقالَ : " اِنَّكَ مَنَ الْمُنْظَرينَ الي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعلوُمِ " ﴿٩﴾
پس ، خداي سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنيد . همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چيره شده بود . بر خود بباليد كه خود از آتش آفريده شده بود و آدم را كه از مشتي گل سفالين آفريده شده بود ، خوار و حقير شمرد . خداوند ابليس را مهلت ارزاني داشت تا به خشم خود كيفرش دهد و تا آزمايش و بلاي او به غايت رساند و آن وعده كه به او داده بود ، به سر برد . پس او را گفت كه تو تا روز رستاخيز از مهلت داده شدگاني . ﴿٩﴾
ثُمَّ اءَسْكَنَ سُبْحانَهُ آدَمَ دارا اءَرْغَدَ فِيها عِيشَتَهُ ، وَ آمَنَ فِيها مَحَلَّتَهُ ، وَ حَذَّرَهُ ابْليسَ وَ عَداوَتَهُ ، فَاغْتَرَّهُ عَدُوُّهُ نَفاسَهً عَلَيْهِ بِدارِ الْمُقامِ وَ مُرافَقَهِ الاَبْرارِ ، فَباعَ الْيَقِينَ بِشَكِّهِ وَالْعَزِيمَهَ بِوَهْنِهِ . وَ اسْتَبْدَلَ بِالْجَذَلِ وَ جَلاً ، وَ بِالاَغْتِرارِ نَدَما ، ثُمَّ بَسَطَ اللّ هُ سُبْحانَهُ لَهُ فِي تَوْبَتِهِ ، وَ لَقّاهُ كَلِمَهَ رَحْمَتِهِ ، وَ وَعَدَهُ الْمَردَّ اِلي جَنَّتِهِ . فَاءَهْبَطَهُ الي دارِ البَلِيَّهِ ، وَ تَناسُلِ الذُّرِّيَّهِ . ﴿١٠﴾
آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاي داد ، سرايي كه زندگي در آن خوش و آرام بود و جايگاهي همه ايمني . و از ابليس و دشمني اش برحذر داشت . ولي دشمن كه آدم را در آن سراي خوش و امن ، همنشين نيكان ديد ، بر او رشك برد . آدم يقين خويش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستي گراييد و شادماني از دل او رخت بر بست و وحشت جاي آن بگرفت و آن گردن فرازي و غرور به پشيماني و حسرت بدل شد . ولي خداوند در توبه به روي او بگشاد و كلمه رحمت خويش به او بياموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند . ليكن نخست او را به اين جهان بلا و محنت و جايگاه زادن و پروردن فرو فرستاد . ﴿١٠﴾
وَ اصْطَفي سُبْحانَهُ مِنْ وَلَدِهِ اءَنْبِياءَ اءَخَذَ عَلَي الْوَحي مِيثاقَهُمْ ، وَ عَلي تَبْليغِ الرِّسالَهِ اَمانَتَهُمْ ، لَمّا بَدَّلَ اءَكْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللّهِ اِلَيْهِمْ فَجَهِلوا حَقَّهُ ، وَ اتَّخِذوا الاَنْدادَ مَعَهُ ، وَ اجْتَبالَتْهُمُ الشِّياطِينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ ، وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبادَتِهِ ، فَبَعثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ الَيْهِمْ اءَنْبياءَهُ لِيَسْتَاءْدُوهُمْ مِيْثاقَ فِطْرَتِهِ ، وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ ، وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ ، وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آياتِ الْمُقْدِرَهِ . مِن سَقْفٍ فَوْقَهُم مَرْفُوعٍ ، وَ مِهادٍ تَحْتَهُم مَوْضُوعٍ ، وَ مَعايِشَ تُحْيِيهِمْ ، وَ آجالٍ تُفْنِيهمْ ، وَ اءَوْصابٍ تُهْرِمُهُمْ ، وَ اءَحْداثٍ تَتابَعُ عَلَيْهِمْ ﴿١١﴾
خداوند سبحان از ميان فرزندان آدم ، پيامبراني برگزيد و از آنان پيمان گرفت كه هر چه را كه به آنها وحي مي شود ، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند ، به هنگامي كه بيشتر مردم ، پيماني را كه با خدا بسته بودند ، شكسته بودند و حق پرستش او ادا نكرده بودند و براي او در عبادت شريكاني قرار داده بودند و شيطانها از شناخت خداوند ، منحرفشان كرده بودند و پيوندشان را از پرستش خداوندي بريده بودند . پس پيامبران را به ميانشان بفرستاد . پيامبران از پي يكديگر بيامدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده ، به جاي آرند و نعمت او را كه از ياد برده اند ، فرا ياد آورند و از آنان حجّت گيرند كه رسالت حق به آنان رسيده است و خردهاشان را كه در پرده غفلت ، مستور گشته ، برانگيزند . و نشانه هاي قدرتش را كه بر سقف بلند آسمان آشكار است به آنها بنمايانند و هم آنچه را كه بر روي زمين است و آنچه را كه سبب حياتشان يا موجب مرگشان مي شود به آنان بشناسانند و از سختيها و مرارتهايي كه پيرشان مي كند يا حوادثي كه بر سرشان مي تازد ، آگاهشان سازند . ﴿١١﴾
وَ لَمْ يُخْلِ سُبْحانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِي مُرْسَلٍ ، اءَوْ كِتابٍ مُنْزَلٍ ، اءوْ حُجَّهٍ لازِمَهٍ ، اءوْ مَحَجَّهٍ قائِمَهٍ ، رُسُلُ لا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّهُ عَدَدِهِمْ ، وَ لا كَثْرَهُ الْمُكَذَّبِينَ لَهُمْ ، مِنْ سابِقٍ سُمِّيَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ ، اءَوْ غابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ . ﴿١٢﴾
خداوند بندگان خود را از رسالت پيامبران ، بي نصيب نساخت بلكه همواره بر آنان ، كتاب فرو فرستاد و برهان و دليل راستي و درستي آيين خويش را بر ايشان آشكار ساخت و راه راست و روشن را خود در پيش پايشان بگشود . پيامبران را اندك بودن ياران ، در كار سست نكرد و فراواني تكذيب كنندگان و دروغ انگاران ، از عزم جزم خود باز نداشت . براي برخي كه پيشين بودند ، نام پيامبراني را كه زان سپس خواهند آمد ، گفته بود و برخي را كه پسين بودند ، به پيامبران پيشين شناسانده بود . ﴿١٢﴾
عَلي ذلكَ نَسَلَتِ الْقُرونُ ، وَ مَضَتِ الدُّهُورُ ، وَ سَلَفَتِ الاَباءُ ، وَ خَلَفَتِ الاَبْناءُ ، الي اَنْ بَعثَ اللّهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّدَا رَسُولَ اللّهِ صَلَّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لاِنْجازِ عِدَتِهِ ، وَ تَمامِ نُبُوَتِهِ ، مَاءخُوذا عَلي النَّبيِّينَ مِيْثاقُهُ ، مَشْهُورَهً سِماتُهُ ، كَرِيما مِيلادُهُ . وَ اءَهْلُ الاَرْضِ يَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَهٌ ، وَ اءَهْواءٌ مُنَتِشرَهٌ وَ طَرائِقُ مُتشَتِّتَهٌ ، بَيْنَ مُشْبِّهٍ لِلّهِ بِخَلْقِهِ ، اءوْ مُلْحِدٍ فِي اسْمِهِ اءَوْ مُشِيرٍ الي غَيْرِهِ ، فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَهِ ، وَ اءَنْقَذَهُمْ بِمَكانِهِ مِنَ الْجَهالَهِ . ﴿١٣﴾
قرنها بدين منوال گذشت و روزگاران سپري شد . پدران به ديار نيستي رفتند و فرزندان جاي ايشان بگرفتند و خداوند سبحان ، محمد رسول اللّه " صلي اللّه عليه و آله " را فرستاد تا وعده خود برآورد و دور نبوّت به پايان برد . در حالي كه از پيامبران برايش پيمان گرفته شده بود . نشانه هاي پيامبري اش آشكار شد و روز ولادتش با كرامتي عظيم همراه بود . در اين هنگام مردم روي زمين به كيش و آيين پراكنده بودند و هر كس را باور و عقيدت و آيين و رسمي ديگر بود : پاره اي خدا را به آفريدگانش تشبيه مي كردند . پاره اي او را به نامهايي منحرف مي خواندند و جماعتي مي گفتند كه اين جهان هستي ، آفريده ديگري است . خداوند به رسالت محمد " صلي اللّه عليه و آله " آنان را از گمراهي برهانيد و ننگ جهالت از آنان بزدود . ﴿١٣﴾
ثُمَّ اخْتارَ سُبْحانَهُ لِمُحمَّدٍ صَلّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِقاءَهُ ، وَ رَضِيَ لَهُ ما عِنْدَهُ وَ اءَكْرَمَهُ عَنْ دارِ الدُّنْيا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مُقارَنَهِ الْبَلْوي . فَقَبَضَهُ الَيْهِ كَريما صَلَّي اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، وَ خَلَّفَ فِيكُمْ ما خَلَّفَتِ الاَنْبِياءُ فِي اُمَمِها اِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلا ، بِغَيْرِ طَرِيق واضِحٍ ، وَ لا عَلَمٍ قائِمٍ ، كِتابَ رَبِّكُمْ فِيكُمْ مُبَيِّنا حَلالَهُ وَ حَرامَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ فَضائِلَهُ وَ ناسِخَهُ وَ مَنْسُوخَهُ ، وَ رُخَصَهُ وَ عَزائِمَهُ ، وَ خاصَّهُ وَ عامَّهُ ، وَ عِبَرَهُ وَ اَمْثالَهُ ، وَ مُرْسَلَهُ وَ مَحْدُودَهُ ، وَ مَحْكَمَهُ وَ مُتَشابِهَهُ . مُفَسِّرا مُجْمَلَهُ وَ مُبَيِّنا غَوامِضَهُ ، بَيْنَ مَاءخُوذٍ ميثاقُ فِي عِلْمِهِ وَ مُوَسِّعٍ عَلَي الْعِبادِ فِي جَهْلِهِ ، وَ بَيْنَ مُثْبَتٍ فِي الْكِتابِ فَرْضُهُ ، وَ مَعْلُومٍ فِي السُّنَّهِ نَسْخُهُ ، وَ واجِبٍ فِي السُّنَّهِ اءخْذُهُ ، وَ مُرَخَّصٍ فِي الْكِتابِ تَرْكُهُ ، وَ بَيْنَ واجِبٍ ، وَ زائِلٍ فِي مُسْتَقْبَلِهِ ، وَ مُبايِنٌ بَيْنً مَحارِمِهِ مِنْ كَبيرٍ اءوْعَدَ عَلَيْهِ نيرانَهُ ، اءَوْ صَغِيرٍ اءرْصَدَ لَهُ غُفْرانَهُ . وَ بَيْنَ مَقْبُولٍ فِي اءَدْناهُ مُوَسَّع فِي اءَقْصاهُ . ﴿١٤﴾
خداوند سبحان ، مرتبت قرب و لقاي خود را به محمد " صلي اللّه عليه و آله " عطا كرد و براي او آن را پسنديد كه در نزد خود داشت . پس عزيزش داشت و از اين جهان فرودين كه قرين بلا و محنت است ، روي گردانش نمود و كريمانه جانش بگرفت . درود خدا بر او و خاندانش باد . محمد " صلي اللّه عليه و آله " نيز در ميان امّت خود چيزهايي به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند زيرا هيچ پيامبري امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است ، بي آنكه راهي روشن پيش پايشان گشوده باشد يا نشانه اي صريح و آشكار براي هدايتشان قرار داده باشد . محمد " صلي اللّه عليه و آله " نيز كتابي را كه از سوي پروردگارتان بر او نازل شده بود ، در ميان شما نهاد ، كتابي كه احكام حلال و حرامش در آن بيان شده بود و واجب و مستحب و ناسخ و منسوخش روشن شده بود . معلوم داشته كه چه كارهايي مباح است و چه كارهايي واجب يا حرام . خاص و عام چيست و در آن اندرزها و مثالهاست . مطلق و مقيد و محكم و متشابه آن را آشكار ساخته . هر مجملي را تفسير كرده و گره هر مشكلي را گشوده است . و نيز چيزهايي است كه براي دانستنش پيمان گرفته شده و چيزهايي است كه به نادانستنش رخصت داده شده . احكامي است كه در كتاب خدا به وجوب آن حكم شده و در سنت ، آن حكم نسخ گشته و احكامي است كه در سنت ، به وجوب آن تاكيد شده ولي در كتاب به تركش رخصت داده شده و نيز اعمالي است كه چون زمانش فراز آيد ، واجب و چون زمانش سپري گردد ، وجوبش زايل شود . و در باب اموري كه ارتكاب آن گناه كبيره است و خدا به كيفر آن ، وعيد آتش دوزخ داده و اموري كه ارتكاب آن گناه صغيره است و مستوجب غفران و آمرزش اوست و اموري كه اندك آن هم پذيرفته آيد و هر كس مخير است كه بيش از آن هم به جاي آورد . ﴿١٤﴾
وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الَّذِي جَعَلَهُ قِبْلَهً لِلاءَنامِ يَرِدُونَهُ وُرُودَ الاَنْعامِ وَ يَاءْلَهُونَ الَيْهِ وُلوهَ الْحَمامِ جَعَلَهُ سُبْحانَهُ عَلامَهً لِتَواضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ اذْعانِهِمْ لِعِزَّتِهِ ، وَ اخْتارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمّاعا اءَجابُوا الَيْهِ دَعْوَتَهُ ، وَ صَدَّقوا كَلِمَتَهُ ، وَ وَقَفُوا مَواقِفَ اءَنْبِيائِهِ ، وَ تَشَبَّهوا بِمَلائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ يُحْرِزُونَ الاَرْباحَ فِي مَتْجَرِ عِبادَتِهِ . وَ يَتَبادَرونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ ، جَعَلَهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالِي لِلاسْلامِ عَلَما وَ لِلْعائِذِينَ حَرَما ، فَرَضَ حَجَّهُ وَ اَوْجَبَ حَقَّهُ وَ كَتَبَ عَلَيْكُمْ وِفادَتَهُ فَقالَ سُبْحانَهُ : " وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ اِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِيُّ عَنِ الْعالَمِين " ﴿١٥﴾
خداوند ، حج خانه خود را بر شما واجب گردانيد و خانه خود را قبله گاه مردم ساخت . مردم با شوق تمام ، آنسان كه ستوران به آبشخور روي نهند و كبوتران به آشيانه پناه برند ، بدان درآيند . خداي سبحان حج را مقرر فرمود تا مردم در برابر عظمت او فروتني نشان دهند و به عزت و جبروت او اعتراف كنند . و از ميان بندگان خود كساني را برگزيد تا صلاي دعوت او شنيدند و اجابت كردند و سخن حق تصديق نمودند و در آنجا پاي نهادند كه پيامبرانش نهاده بودند و به آن فرشتگان همانند شدند كه گرد عرشش طواف مي كنند و در اين سودا كه سرمايه شان عبادت اوست ، سود فراوان حاصل كردند و تا به ميعاد آمرزش او دست يابند بر يكديگر پيشي جستند . خداوند ، سبحانه و تعالي ، حج را نشانه و علامت اسلام قرار داد و كعبه را پناهگاه پناهندگان و حج را فريضتي واجب ساخت و حقش را واجب گردانيد و حج را بر شما مقرر فرمود و گفت : " براي خدا حج آن خانه بر كساني كه قدرت رفتن به آن داشته باشند ، واجب است و هر كه راه كفر پيش گيرد بداند كه خدا از جهانيان بي نياز است ﴿١٥﴾
 
00:00
تکرار:
چند آيه:
سرعت:
زوم:
تنظیمات